Quest NET

موضوع وبلاگ : فقط اطلاعات نسبی از بازاریابی اینترنتی و کمپانی کوئست

 
داستان
نویسنده : امید - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
 

توجه

قورباغه ها


روزی از روزها گروهی از

 

قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدن .
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند

و مسابقه شروع شد....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی
بتوانند به نوک برج برسند.
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید
:
"
اوه,عجب کار مشکلی!!"
"
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."
یا

"
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند.

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند
...
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف  ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر.... 
این یکی نمی خواست منصرف بشه، بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ 
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا
کرده؟و مشخص شد که...
 
برنده ی مسابقه کر بوده!!!

 
 
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
 
پس:
 
همیشه....
مثبت فکر کنید!
 
و بالاتر از اون
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید! 
و هیشه باور داشته باشید
:
ما همراه خدای خودمون همه کار می تونیم بکنیم.

 

راه بهشت

 

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: روز به خیر

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.

مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

بخشی از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو

...........................................................................

براستی چه چیز از آن شماست؟

برآوردن هر آرزوی درست دل را به آدمی وعده داده اند،منتها این موهبتها تنها زمانی می توانند به سراغمان بیاییند که آنها را ممکن بدانیم ـ زیرا همه چیز باید از طریق تو بیاید نه به سوی تو ! ـ
زیرا زندگی سراسر دریافت امواجی همسان با طیف احساس درونی شماست. احساس دولتمندی کنید تا هر چه بیشتر ثروت را به سوی خود بکشانید.احساس توفیق کنید تا موفق شوید.

با چشم باطن خود چه چیز را می بینید و چه تصاویری را به زندگی خود فرا می خوانید؟ قوه تخیل را قیچی ذهن خوانده اند، پس اگر به شکست فکر می کنید بی درنگ اندیشه هایتان را به سوی موفقیت باز گردانید.ظاهرا کار آسانی است منتها وقتی اندیشیدن به شکست به عادت بدل شده باشد، شکستن این عادت مستلزم جد و جهدی مدام است.البته همیشه نمی توانید اندیشه تان را مهار کنید ، اما کلام خود را که می توانید در کف اختیار بگیرید و سرانجام کلام بر ذهن نیمه هوشیار اثر می گذارد و پیروز می شود.

به هرچه توجه کنید با آن یکی می شوید. پس هرگز درباره چیزهای مخرب سخن نگویید.اما براستی چه چیز از آن شماست؟ همه برکتها و موهبتهایی که با کلام به زبان آمده، یا حتی با کلام خاموش خود به خویشتن عطا می کنید.یعنی هرآنچه با چشم باطن خود می بینید، از آن شماست و فقط ترسها و تردیدهای خودتان شما را از غنایم و خیرو صلاحتان دور نگاه می دارد.به پشت سر نگاه نکنید و به روزهای سخت نیندیشید که دیگر بار گرفتار همان اوضاع خواهید شد.
برای طلوع روزی تازه شکرگذار باشید و در برابر هر امر دلسردکننده یا ظاهر مخالف امور مصون و ایمن بمانید.

فتح و ظفر از آن هوشیاری درون یا خرد برتر است!  


 
comment نظرات ()